شمارهٔ ۶۰
نسیم آمد ز کوی یار و از وی بوی یار آمدنیاز نیمشب ورد سحر آخر به کار آمد
به عمری از دیار یار ای دل بیخبر بودیخبرها دارد اکنون قاصدی کز آن دیار آمد
به گوشم این سروش از پرده غیب آشکار آمدکه فیض رحمت ایزد به مست و هوشیار آمد
من از پیر مغان با هر خطا چشم عطا دارمکه بخشد عذرخواهی را چو او بر زینهار آمد
به کوی میفروش آن گوشه میخانه را نازمکه دیدم هر کس آن جا مست رفت و هوشیار آمد
گذشت از بزم میخواران و از می دامنی تر کردخوشم از زهد خشک زاهد پرهیزکار آمد
چه گویم چون ندارم اختیاری بر سخن گفتنسخن چون در میان از حرف جبر و اختیار آمد
مرید کعبه عشقم که کمتر پاسبان آن جاچو شد محرم حریم حرمتش را پردهدار آمد
به کام دل نیاسودم دمی در گوشه دامیبه گلزار و چمن چندین خزان رفت و بهار آمد
ز توفان بلا سرگشته در موج فنا غلتدهر آن کشتی که از غرقاب عشقت بر کنار آمد
تو میخواهی برو چندین هزاران پیر پیدا کنکه از روز ازل ساغر مرید هشت و چار آمد