گنج

شمارهٔ ۵۸

۱۱ بیت
باد صبا که از سر زلف تو دم زندزخمی به روی زخم دلم دم به دم زند
می خور در این زمانه که می راه غم زندصد خیل غم کرشمه ساقی به هم زند
نازم گدای کوی خرابات را که اوجامی به یاد حشمت جمشید جم زند
عشاق را فضای غمت ساحت دل استسلطان عشق خیمه به صحرای غم زند
دم می‌زنم ز خاک دربارگاه دوستخورشید اگر ز مشرق بختم علم زند
مشق جنون بود ثمر درس عاشقیاز دفتری که خامه عشقت رقم زند
ساقی دلم ز گردش گردون خراب شددوری بزن که گردش گردون به هم زند
غوغای کفر و دین بود از شیخ و برهمنعاشق صلای عشق به دیر و حرم زند
حاشا که ره ز منزل حیرت به در بردصد خضر اگر به وادی عشقت قدم زند
زاین قیل و قال بیهده حال طرب نماندمطرب مگر نوای نی از زیر و بم زند
رنج خمار شب نرساند گزند روزجام صبوح ساغر اگر صبحدم زند