شمارهٔ ۴۶
چشمم به ره یار که ناگه ز در آیدوز نو غم دیرینهام از دل بزداید
آیینه دل پاک کن از گرد علایقتا عکس رخ یار به پاکی بنماید
گو هر چه به دنیا و به عقبی ز تو زاهداز دوست بجز دوست مرا هیچ نباید
صد دشمن جان بهتر از آن دوست که با دوستپیوند وفا بگسلد و عهد نپاید
رو باده به پیش آر به شادی رخ یارگو محتسب بیهدهگو ژاژ بخاید
صوفی به خرابات بیا صافی می بینشادی دهد اندوه برد عقل فزاید
حاجت مبر اندر بر هر سفله و هر دونساغر در امید خدا خود بگشاید