گنج

شمارهٔ ۴۳

۸ بیت
شب وصال به صبح فراق یار نیرزدتمام مستی عالم به یک خمار نیرزد
حریف و مجلس انس و شراب و گردش ساقیبه هرزه‌گردی این دور روزگار نیرزد
نوید وصل بتان گر چه جان فزاست ولیکنبه انتظار دو چشم امیدوار نیرزد
امید ذوق خلاصی و دلنوازی و صیادبه گوشه قفس و حسرت بهار نیرزد
به صید همچو من ای ترک شهسوار چه کوشیعنان بتاب که بر زحمت شکار نیرزد
عبث به واعظ نادان حدیث عشق بگوییزمین شوره زراعت به کشت کار نیرزد
به غربت ار بدهد دست نعمت دو جهانمبه درد دوری یار و غم دیار نیرزد
خوش است ساغر اگر چه قرارگاه دل امابه بی‌قراری آن زلف بی‌قرار نیرزد