گنج

شمارهٔ ۳۴

۱۱ بیت
بر من این منزل ویرانه عبث بود عبثدر ره سیل فنا خانه عبث بود عبث
بلبل آن باغ و بهار و ز پی این باد خزانجمع خار و خس کاشانه عبث بود عبث
از تف عشق ز شب تا به سحر خود می‌سوختآتش شمع به پروانه عبث بود عبث
دل گرفتاری آن سلسله زلف تو خواستور نه زنجیر به دیوانه عبث بود عبث
دلبرا بار دل خلق به دوش تو فتادزلف در هم شده را شانه عبث بود عبث
سر عشقت ز دلم دیده عیان کرد به خلقگفتن راز به بیگانه عبث بود عبث
دل گرفتار به آن خال و خط آمد ز ازلاین همه دام و همه دانه عبث بود عبث
مبتلای غم هجریم و شب وصل گذشتجان ندادیم به جانانه عبث بود عبث
این همه عمر که شد صرف در این دیر فناهر چه دور از می و میخانه عبث بود عبث
پند بیهوده نگیرد به خراباتی عشقناصحا این همه افسانه عبث بود عبث
ما خرابیم ز مخموری آن نرگس مستساغر این باده و پیمانه عبث بود عبث