شمارهٔ ۱۴۹
ندیده کس به جهان چون تو در جمال و جوانیفدای جان تو گردد جهان که جان جهانی
تویی که پرتو حسن تو هیچ پرده نپوشدچو آفتاب عیانی ز پردههای نهانی
برون نمیشود از سر هوای وصل تو هرگزنمیرود ز دل پیر آرزوی جوانی
دلم ز دست تو دائم چگونه زار نباشدکه سستعهد نگاری و ترک سختکمانی
مبین به طلعت زیبای گل به طرف گلستانببین در آینه تا در جمال خویش نمایی
دریغ و درد که با آن کمال حسن و لطافتره وفا نشناسی طریق مهر ندانی
نمیوان به کسی نسبت جمال تو دادنکه هر چه عقل تصور کند تو برتر از آنی
نشان عزت و ذلت چه سان دهم به تو ساغربه پیش خویش چو خواری به آن عزیز جهانی