شمارهٔ ۱۰۳
ایام عمر میشمرد دور ماه و سالساقی بیار باده که بس تنگ شد مجال
ساقی بیا که حشمت جم نیست جز وبالدرده می مغانه از آن کاسه سفال
جمشید را بگو سخن از جام در جهانجام جهان نماست مرا کاسه سفال
ما مرد عشق و رند خراباتیایم و مستبر ما ریا و زهد حرام است و می حلال
ساقی فدای دور تو گردم به گردش آیدور فلک همین شب و روز است و ماه و سال
بر لوح دیده نقش جمال تو چون کشمبیرون بود تصورت از عرصه خیال
زایل چگونه میشود این شور عشق ماآن حسن بیمثال تو تا هست بیزوال
عمری مضی بهجرک والدهر قد یزولیا منیتی هواک من القلب لا یزال
دست از جفا نمیکشد این چرخ کینهجوساقی بیار باده که گشتیم پایمال
تا کی حدیث واعظ نادان و قول شیخمطرب بگو که سخت ملوم ز قیل و قال
دور از رخش دریغ که با محنت فراقمردیم و ماند در دل ما حسرت وصال
ساغر ز جام عشق تو جاوید زنده استکاو خضر جاودان بود از چشمه زلال