گنج

شمارهٔ ۱

۱۲ بیت
صفای باده روشن می‌کند آیینه دل‌هاالا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
به پیران کهن ده زآن می عقل آفرین ساقیکه ذوق عشق و مستی را نمی‌دانند جاهل‌ها
سراسر دردسر خیزد ز سودای خردمندانبرو مجنون بشو عاقل که مجنونند عاقل‌ها
خم ابروی جانان است این یا قبله جان‌هاحریم کوی دلدار است این یا کعبه دل‌ها
نسیم صبح‌دم الفت به بیداران همی داردز فیض آستان قرب محرومند غافل‌ها
ز سوز عشق اندر خلوت دل مشعل‌افروزمنه چون پروانه‌ام آتش به جان از شمع محفل‌ها
گرفتارم به دام صیدکش صیاد بی‌رحمیکه نگشاید پس از کشتن هم از کین بند بسمل‌ها
به سودای در یکتا زدم خود را به دریاییکه کشتی‌هاست در وی مانده سرگردان ساحل‌ها
ز صحرای عدم تا ملک هستی یک قدم دیدمولی در هر قدم از وادی عشق است منزل‌ها
جرس هر دم در این وادی به پیر کاروان گویدکه این ره نیست بر مقصد نگه‌دارید محمل‌ها
هوای صبح و هنگام صبوح افسرده دل مستاناگر ساقی مدد فرماید آسان است مشکل‌ها
قرین مطرب و می باش و قول اهل دل بشنوز واعظ دور شو ساغر که او دور است از دل‌ها