شمارهٔ ۳
دلا تا کی زمینآسا خلاف از آسمان بینیبرافشان آستین تا آسمان را آستان بینی
یکی دامنفشان بگذر ز اوضاع جهان یکسرکه مردان خدا را بر جهان دامنفشا بینی
اگر اقلیم جان خواهی از این ملک جهان بگذرکه خود را هم جهان جان وَ هم جان جهان بینی
تو مرغ عرش پروازی ز دام تن قفس بشکنبه همت بال و پر بگشا که سیر لامکان بینی
از این ظلمات جسمانی چو روح الله مجرد شوکه بر افلاک خود را رهبر روحانیان بینی
تو در این عالم خاکی اگر پاکی بر افلاکیسزد خود را ز چالاکی قرین قدسیان بینی
به میدان هوا چون شاه ترکان منهزم تا کیفریدون شو که که در جیشت درفش کاویان بینی
ز ناکامی طلب کن کام دل تا کامران کردینبینی کام دل تا خویشتن را کامران بینی
چه میخواهی حیاتی را که چندانش بقا نبودز هستی نیستی جو تا حیات جاودان بینی
در این ویران ویرانه ببر از خویش و بیگانهبسا ویرانی خانه که از این خانمان بینی
تو را یک چند بر این خانه و خوان میهمان خواندندزهی نادانی و غفلت که خود را میزبان بینی
هزاران چون تو را پرورد و این مادر دورانز نادانی تو این نامهربان را مهربان بینی
در این منزلگه فانی چنان آسوده میمانیکه هر سو کاروانی را ز مرگش ساربان بینی
تو را تا از خمار خواب مستی دیده بگشایدنه مرد از همرهان یابی نه گرد از کاروان بینی
دهد تا باغبانت رخصت نظاره گلشنز گلبن خاربن یابی ز بلبل آشیان بینی
به جولانگاه عشقش عاقبت گویی بزن تا کیخم زلف بتان بر گردم جان صولجان بینی
هزاران نکته باریک دارد حسن مهرویانتو ای کوتهنظر تا کی همین موی و میان بینی
صفای خلوت خاطر از خلوتگاه رندان جوکه انوار خدا را در خرابات مغان
اگر در حلقه رندان شبی مست و خراب افتیخبر از بیخبر یابی نشان از بینشان بینی
اگر فر گدایی از در پیر مغان یابیگدایان درت را خسرو جمشیدشان بینی
به عالم گر به روز آری شبی در خلوت خاصانبرون از هر دو عالم عالم دیگر عیان بینی
چه عالم اندر او هر جان که یابی ممتحن یابیچه عالم اندر او هر تن که بینی ناتوان بینی
چه عالم عالم عشقی که سر تا سر فضایش راهمه صحرای بیپایان و بحر بیکران بینی
چه صحرا مسکن شوریده دل دیوانگان یابیچه دریا مکمن توفان و توفان دیدگان بینی
چه صحرا آهوانش را پلنگ تنشکن یابیچه دریا ماهیانش را نهنگ جانستان بینی
چه دریا ساحلش را ورطه موج بلایابیچه صحرا ساحتش را ساحل هون و هوان بینی
فروزان تف آن صحرا ز سوز عاشقان یابینمایان موج آن دریا ز خون دوستان بینی
در آن صحرا مراد از رهرو بیخانمان جوییدر آن دریا مراد از کشتی بیبادبان بینی
به مردی زن قدم چون سالکان گر رهرو عشقیکه این دریا و صحرا را محل امتحان بینی
گدای بیسر و پا شو به راه عشق پویا شوکه پای بیسر و پایان به فرق فرقدان بینی
چو منصور ار نشینی بر در دکان حلاجیانا الحق را عیان گویی چو دارو ریسمان بینی
ز نام و ننگ بگذر تا بماند نام نیک از توکه نام نیک مردان را به نیکی داستان بینی
گل مقصود اگر خواهی به باغ عشق رو کآنجانه آسیب خزان یابی نه برق بیامان بینی
اگر راه حقیقت را به پای عشق پیماییهمه خارا و خارش را حریر و پرنیان بینی
ز الفاظ و معانی جز حدیث عشق اگر خوانیهمه گفتار بیمعنی و تقریر و بیان بینی
حدیث عشق نبود نکته کاندر زبان آیداگر صد نکتهدان در مکتب یونانیان بینی
چراغ دیده و دل را به نور عشق روشن کنکه در ظلمات اسکندر زلال خضر جان بینی
بشوی از لوح دل اوراق (الفاظ) علم نکتهدانی راعلوم عشق از بر کن که خود را نکتهدان بینی
تو با این جهل و نادانی رموز عشق کی دانیکه کُه را کاه میخوانی و کَه را کهکشان بینی
به راه کجروی تا کی نشینی پشت بر مقصدز روی راستی پیش آ که رای راستان بینی
خطای خود ببین تا کی خطا بر این و آن گیریبه عیب خود نگر تا چند عیب دیگران بینی
همان به کاندر این عالم دلی از خود نیازاریکه اینجا هر چه بینند از تو خلق آنجا همان بینی
بد و نیک جهان از خود به آن گر مرد داناییچرا از آسمان نالی از اختران بینی
به عالم همت عالیگزین از منت دونانشکیبایی ز گل بهتر که شکل باغبان بینی
به بازار محبت مایه صدق و ارادت برو گر نه زاین همه سودا و سود آنجا زیان بینی
پر از در معانی بین و گنج شایگانش دانقوافی را اگر در سلک نظم شایگان بینی
مگو ساغر نیستی این همه بیهوده میلافداگر امروز او را مست از رطل گران بینی
نه امروزش بود مستی که فردا مستی او راز دست ساقی کوثر امیر مومنان بینی
علی و عالی و اعلا که مردی و صفاتش رابرون از حد فهم و عقل و ادراک و گمان بینی
اگر خواهی که بینی قدر کمتر بنده او راچنان بینی که پنداری زمین و آسمان بینی