شمارهٔ ۳۱ - حکایت
پیری اندر قبیلهٔ ما بودکه جهاندیدهتر ز عنقا بود
صد و پنجه بزیست یا صد و شصتبعد از آن پشتِ طاقتش بشکست
دست ذوق از طعام باز کشیدخُفت و رنجوریش دراز کشید
روز و شب آخ و آخ و ناله و وایخویشتن در بلا و هر که سرای
گشته صد ره ز جانِ خویش نَفوراو از آن رنج و ما از آن رنجور
نشنیدی حدیث خواجهٔ بلخ«مرگ خوشتر که زندگانی تلخ»؟
موی گردد پس از سیاهی بورنیست بعد از سپیدی الّا گور
عاقبت پیک جانسِتان برسدما گرفتار و الاَمان برسد
جان سختش به پیش لب دیدمروز عمرش به تنگ شب دیدم
بارکی گفتمش به خُفیه لطیفکه به سلمت بریم یا به حفیف؟
گفت خاموش ازین سخن، زنهار!بیش زحمت مده، صُداع گذار
ابلهم تا هلاک جان خواهم؟راست خواهی؟ نه این نه آن خواهم
مگر از دیدنم ملول شدی؟که به مرگم چنین عجول شدی؟
میروم گر تو را ز من ننگ استکه نه شیراز و روستا تنگ است
بَسَم این جایگه صباح و مسارفتم اینک، بیار کفش و عصا
او در این گفت و تن ز جان پرداخترفت و منزل به دیگران پرداخت
اندر آن دم که چشمهاش بخفتمیشنیدم که زیر لب میگفت
«ای دریغا که دیر ننشستمرختْ بیاختیار بربستم
آرزویِ زوال کس نکندهرگز آب حیات بس نکند»