گنج

در مرثیهٔ اتابک ابوبکر بن سعد زنگی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اد۳۰ بیت
به اتّفاق، دگر دل به کَس نباید دادزِ خستگی که درین نوبت اتّفاق افتاد
چو ماهِ دولتِ بوبَکرِ سَعد آفِل شدطلوعِ اَخترِ سَعدَش هنوز جان می‌داد
امیدِ امن و سلامت، به گوشِ دل می‌گفتبقای سَعدِ ابوبکرِ سَعدِ زَنگی باد
هنوز، داغ نخستین، درست ناشُده بودکه دستِ جورِ زمان، داغِ دیگرش بِنْهاد
نه آن دریغ که هرگز به دَر رَوَد از دلنه آن حدیث که هرگز بُرون شود از یاد
عروسِ مُلک، نِکوروی‌دختری‌ست؛ وَلیکوفا نمی‌کند این سُست‌مِهر، با داماد
نه خود سَریرِ سلیمان به باد رَفتی و بسکه هرکجا که سَریری‌ست، می‌رَود بَر باد
وجودِ خَلق، بَدَل می‌شود؛ وگرنه، زمینهمان ولایتِ کِی‌خُسرو است و تور و قباد
شنیده‌ایم که با جمله دوستی پیوستنگفته‌اند که با هیچ‌کس به عهد اِستاد
چو طفل، با همه بازید و بی‌وفایی کردعجب‌تر آن‌که نگشتند هیچ‌یک اُستاد
بِدین خلاف ندانم که مُلکِ شیرین استولی چه سود که در سنگ می‌کشد فرهاد؟
زِ مادر آمده بی‌گَنج و مُلک و خِیل و حَشَمهَمی رَوَند، چُنان‌ک آمدند مادرزاد
روانِ پاکِ ابوبکرِ سَعدِ زَنگی راخدای پاک، به فضل و کَرَم، بیامُرزاد
همه عمارتِ آرام‌گاهِ عُقبی کردکه اعتمادِ بقا را، نَشاید این بُنیاد
اگر کسی به سِپَندارمُذ، نَپاشَد تُخمگدای خرمنِ دیگرکَسان بُوَد، مُرداد
امید هست که روشن بُوَد بر او، شبِ گورکه شمع‌دانِ مَکارم، زِ پیش بِفْرِستاد
به روزِ عرضِ قیامت، خدای عَزَّوَجَلجزای خِیر دَهادَش، که دادِ خِیر بِداد
بِکَرد و با تَنِ خود کرد، هرچه از انصافهمین قیاس بِکُن، گَر کسی کُنَد بی‌داد
کَسان، حکومتِ باطل کنند و، پندارندکه حُکم را همه‌وقتی مُلازِمَست نَفاذ
هزار دولتِ سلطانی و خداوندیغلامِ «بندگی» و «گَردن از گُنَه آزاد»
گَر آبِ دیده‌ی شیرازیان بپیونددبه یِک‌دِگَر، برود هم‌چو دِجله در بغداد
ولی چه فایده از گَردشِ زمانه نَفیرنکرده‌اند شناسَندگان، زِ حق، فریاد
اگر زِ بادِ خزان، گُل‌بُنی شکفته بِریختبقای سَروِ روان باد و، سایه‌ی شِمشاد
هنوز روی سلامت به کشور است وَعیدهنوز پشتِ سعادت به مَسند است سَعاد
کلاهِ دولت و صولت، به زورِ بازو نیستبه هفت‌ساله دهد بَخت و دولت، از هفتاد
به خدمتش سَرِ طاعت نَهَند، خُرد و بزرگدر آن قبیله که: خُردی، بُوَد بزرگ‌نَهاد
قَمَر فرو شد و صبحِ دوم، جهان بِگْرِفتحیاتِ او به سر آمد؛ دوامِ عُمْرِ تو باد
گُشایِشَت بُوَد اَر پَندِ بنده گوش کُنیکه هرکه کار نَبَست این سخن، جهان نَگُشاد
همان نصیحتِ جَدَّت که گفته‌ام، بِشِنُوکه من نَمانم و، گفتِ مَنَت، بِمانَد یاد
دِلی خراب مَکُن بی‌گُنَه، اگر خواهیکه سال‌ها بُوَدَت خاندان و مُلک، آباد