ذکر وفات امیرفخرالدین ابیبکر طاب ثراه
وجود عاریتی دل درو نشاید بستهمانکه مرهم جان بود دل به نیش بخست
اگر جواهر ارواح در کشاکش نزعهمی به عالم علوی رود ز عالم پست
بر آب دیدهٔ مهجور هم ملامت نیستکه شوق میبستاند عنان عقل از دست
درخت سبز نمیبینی ای عجب در باغکه چون فرو دود آبش چو شاخ تر بشکست
چگونه تلخ نباشد شب فراق کسیکه بامداد قیامت درو توان پیوست
جهان بر آب نهادست و زندگی بر بادبر آب و باد کجا باشد اعتماد نشست؟
چو لشکری که به گوش آیدش ندای رحیلکه خیمه برکن و آخور هنوز خنگ نبست
کمان عمر چهل سالگی و پنجه رابه زور دست طبیعت شکسته گیر به شست
گر انگبین دهدت روزگار غره مباشکه باز در دهنت همچنان کند که کبست
خدای عزوجل قبض کرد بندهٔ خویشتو نیز صبر کن ای بندهٔ خدای پرست
جهان سرای غرورست و دیو نفس و هواعفاالله آنکه سبکبار و بیگناه برست
رضا به حکم قضا گر دهیم و گر ندهیمازین کمند نشاید به شیرمردی رست
بنفشهوار نشستن چه سود سر در پیشدریغ بیهده بردن بران دو نرگس مست
گر آفتاب فرو شد هنوز باکی نیستتو را که سایهٔ بوبکر سعد زنگی هست