شمارهٔ ۴۰
در حدود ری یکی دیوانه بودسال و مه کردی به کوه و دشت گشت
در بهار و دی به سالی یک دو بارآمدی در قلب شهر از طرف دشت
گفت ای آنان که تان آماده بودگاه قرب و بعد این زرینه طشت
توزی و کتان به گرما پنج و ششقندز و قاقم به سرما هفت و هشت
گر شما را بانوایی بد چه شد؟ور مرا بینوایی بد چه گشت؟
راحت هستی و رنج نیستیبر شما بگذشت و بر ما هم گذشت