شمارهٔ ۲۸ - در عزت نفس
گویند سعدیا به چه بطال ماندهایسختی مبر که وجه کفافت معینست
این دست سلطنت که تو داری به ملک شعرپای ریاضتت به چه در قید دامنست؟
یکچند اگر مدیح کنی کامران شویصاحب هنر که مال ندارد تغابنست
بیزر میسرت نشود کام دوستانچون کام دوستان ندهی کام دشمنست
آری مثل به کرکس مردارخور زدندسیمرغ را که قاف قناعت نشیمنست
از من نیاید آنکه به دهقان و کدخدایحاجت برم که فعل گدایان خرمنست
گر گوییم که سوزنی از سفلهای بخواهچون خارپشت بر بدنم موی، سوزنست
گفتی رضای دوست میسر شود به سیماین هم خلاف معرفت و رای روشنست
صد گنج شایگان به بهای جوی هنرمنت بر آنکه میدهد و حیف بر منست
کز جور شاهدان بر منعم برند عجزمن فارغم که شاهد من منعم منست