شمارهٔ ۱۹۵
طبیبی را حکایت کرد پیریکه میگردد سرم چون آسیایی
نه گوشی ماند فهمم را نه هوشینه دستی ماند جهدم را نه پایی
نه دیدن میتوانم بیتأملنه رفتن میتوانم بیعصایی
روان دردمندم را بیندیشاگر دستت دهد تدبیر و رایی
وگر دانی که چشمم را بسازدبساز از بهر چشمم توتیایی
ندیدم در جهان چون خاک شیرازوزین ناسازتر آب و هوایی
گرم پای سفر بودی و رفتارتحول کردمی زینجا به جایی
حکایت برگرفت آن پیر فرتوتز جور دور گیتی ماجرایی
طبیب محترم درماند عاجزز دستش تا به گردن در بلایی
بگفتا صبر کن بر درد پیریکه جز مرگش نمیبینم دوایی