شمارهٔ ۱۶۸
سگی شکایت ایام با کسی میکردنبینیام که چه برگشته حال و مسکینم
نه آشیانه چو مرغان نه غله چون مورانقناعتم صفت و بردباری آیینم
هزار سنگ پریشان به یک نگه بخورمکه اوفتاده نبینی بر ابروان چینم
که در ریاضت و خلوت مقام من دارد؟که جامه خواب کلوخست و سنگ بالینم
به لقمهای که تناول کنم ز دست کسیرواست گر بزند بعد از آن به زوبینم
گرم دهند خورم ورنه میروم آزادنه همچو آدمیان خشمناک بنشینم
چو گربه درنربایم ز دست مردم چیزور اوفتاده بود ریزه ریزه برچینم
مرا نه برگ زمستان نه عیش تابستانکفایتست همین پوستین پارینم
به جای من که نشیند که در مقام رضابرابر است گلستان و تل سرگینم
مرا که سیرت ازین جنس و خوی ازین صفتستچه کردهام که سزاوار سنگ و نفرینم؟
جواب داد کزین بیش نعت خویش مگویکه خیره گشت ز وصفت زبان تحسینم
همین دو خصلت ملعون کفایتست تو راغریب دشمن و مردارخوار میبینم