شمارهٔ ۱۵۰
دل مبند ای حکیم بر دنیاکه نه چیزیست جاه مختصرش
شکر آنان خورند ازین غدارکه ندانند زهر در شکرش
پیش ازان کز نظر بیفکندتای برادر بیفکن از نظرش
هیچ مهلت نمیدهد ایامکه نه برمیکند به یکدگرش
خرد بینش به چشم اهل تمیزکه بزرگی بود بدین قدرش
زندگانی و مردنش بد بودکه نماند و بماند سیم و زرش