غزل شمارهٔ ۶۵
مبارک ساعتی باشد که با منظور بنشینیبه نزدیکت بسوزاند مگر کز دور بنشینی
عقابان میدرد چنگال باز آهنین پنجهتو را بازی همین باشد که چون عصفور بنشینی
نباید گر بسوزندت که فریاد از تو برخیزداگر خواهی که چون پروانه پیش نور بنشینی
گرت با ما خوش افتادهست چون ما لاابالی شونه یاران مست برخیزند و تو مستور بنشینی
میی خور کز سر دنیا توانی خاستن یکدلنه آن ساعت که هشیارت کند مخمور بنشینی
تمنای شکم روزی کند یغمای مورانتاگر هر جا که شیرینیست چون زنبور بنشینی
به صورت زآن گرفتاری که در معنی نمیبینیفراموشت شود این دیو اگر با حور بنشینی
نپندارم که با یارت وصال از دست برخیزدمگر کز هر چه هست اندر جهان مهجور بنشینی
میان خواب و بیداری توانی فرق کرد آنگهکه چون سعدی به تنهایی شب دیجور بنشینی