گنج

غزل شمارهٔ ۶۴

یاری آن است که زهر از قبلش نوش کنینه چو رنجی رسدت یار فراموش کنی
هاون از یار جفا بیند و تسلیم شودتو چه یاری که چو دیگ از غم دل جوش کنی
علم از دوش بنه ور عسلی فرمایدشرط آزادگی آن است که بر دوش کنی
راه دانا دگر و مذهب عاشق دگر استای خردمند که عیب من مدهوش کنی
شاهد آن وقت بیاید که تو حاضر گردیمطرب آن گاه بگوید که تو خاموش کنی
سر تشنیع نداری طلب یار مکنمگست نیش زند چون طلب نوش کنی
پای در سلسله باید که همان لذت عشقدر تو باشد که گرش دست در آغوش کنی
مرد باید که نظر بر ملخ و مور کندآن تأمل که تو در زلف و بناگوش کنی
تا چه شکلی تو در آیینه همان خواهی دیدشاهد آیینهٔ توست ار نظر هوش کنی
سخن معرفت از حلقهٔ درویشان پرسسعدیا شاید از این حلقه که در گوش کنی