غزل شمارهٔ ۵۸
چو کسی در آمد از پای و تو دستگاه داریگرت آدمیتی هست دلش نگاه داری
به ره بهشت فردا نتوان شدن ز محشرمگر از دیار دنیا که سر دو راه داری
همه عیب خلق دیدن نه مروت است و مردینگهی به خویشتن کن که تو هم گناه داری
ره طالبان و مردان کرم است و لطف و احسانتو خود از نشان مردی مگر این کلاه داری
به چه خرمی و نازان گرو از تو برد هاماناگرت شرف همین است که مال و جاه داری
چه درختهای طوبیست نشانده آدمی راتو بهیمهوار الفت به همین گیاه داری
به کدام روسپیدی طمع بهشت بندیتو که در خریطه چندین ورق سیاه داری
به در خدای قربی طلب ای ضعیف همتکه نماند این تقرب که به پادشاه داری
تو مسافری و دنیا سر آب کاروانینه مُعَوَّل است پشتی که بر این پناه داری
که زبان خاک داند که به گوش مرده گویدچه خوش است عیش وارث که به جایگاه داری
تو حساب خویشتن کن نه عتاب خلق سعدیکه بضاعت قیامت عمل تباه داری