غزل شمارهٔ ۵۷
آستین بر روی و نقشی در میان افکندهایخویشتن پنهان و شوری در جهان افکندهای
همچنان در غنچه و آشوب استیلای عشقدر نهاد بلبل فریاد خوان افکندهای
هر یکی نادیده از رویت نشانی میدهندپرده بردار ای که خلقی در گمان افکندهای
آنچنان رویت نمیباید که با بیچارگاندر میان آری حدیثی در میان افکندهای
هیچ نقاشت نمیبیند که نقشی بر کندو آنکه دید از حیرتش کلک از بنان افکندهای
این دریغم میکشد کافکندهای اوصاف خویشدر زبان عام و خاصان را زبان افکندهای
حاکمی بر زیردستان هر چه فرمایی رواستپنجهٔ زورآزما با ناتوان افکندهای
چون صدف امید میدارم که لؤلؤیی شودقطرهای کز ابر لطفم در دهان افکندهای
سر به خدمت مینهادم چون بدیدم نیک بازچون سر سعدی بسی بر آستان افکندهای