گنج

غزل شمارهٔ ۵۴

ای به باد هوس در افتادهبادت اندر سر است یا باده
یک قدم بر خلاف نفس بنهدر خیال خدای ننهاده
راه گم کرده از طریق صلاحدر بیابان غفلت افتاده
خود به یک بار از تو بستاندچرخ انصافهای ناداده
رنج‌بُردار دیو نفس مباشدر هوای بت ای پریزاده
دیدی این روزگار سفله نوازچون گرفت از تو جان آزاده
چون تو آسوده‌ای چه می‌دانیکه مرا نیست عیش آماده
ملک آزادیت چو ممکن نیستشهربند هواست بگشاده
لاف مردی زنی و زن باشیهمچو خنثی مباش نرماده
سعدیا تا کی این رحیل زنیمحمل از پیش نافرستاده
هر زمان چون پیاله چند زنیخنده در روی لعبت ساده
بس که با خویشتن بگویی رازچون صراحی به اشک بیجاده