غزل شمارهٔ ۴۱
دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدمخیمه بر بالای منظوران بالایی زدم
خرقهپوشان صوامع را دوتایی چاک شدچون من اندر کوی وحدت گوی تنهایی زدم
عقل کل را آبگینه ریزه در پای اوفتادبس که سنگ تجربت بر طاق مینایی زدم
پایمردم عقل بود آنگه که عشقم دست دادپشت دستی بر دهان عقل سودایی زدم
دیو ناری را سر از سودای مایی شد به بادپس من خاکی به حکمت گردن مایی زدم
تاب خوردم رشته وار اندر کف خیاط صنعپس گره بر خیط خودبینی و خودرایی زدم
تا نباید گشتنم گِردِ دَرِ کسْ چون کلیدبر درِ دل ز آرزو قفل شکیبایی زدم
گر کسی را رغبت دانش بود گو دم مزنزآن که من دم درکشیدم تا به دانایی زدم
چون صدف پروردم اندر سینه دُر معرفتتا به جوهر طعنه بر دُرهای دریایی زدم
بعد از این چون مهر مستقبل نگردم جز به امرپیش از این گر چون فلک چرخی به رعنایی زدم
کنیت سعدی فرو شستم ز دیوان وجودپس قدم در حضرت بی چون مولایی زدم