گنج

غزل شمارهٔ ۴۰

عمرها در سینه پنهان داشتیم اسرار دلنقطهٔ سر عاقبت بیرون شد از پرگار دل
گر مسلمانی رفیقا دیر و زنارت کجاستشهوت آتشگاه جان است و هوا زنار دل
آخر ای آیینه جوهر، دیده‌ای بر خود گمارصورت حق چند پوشی در پس زنگار دل
این قدر دریاب کاندر خانهٔ خاطر، ملکنگذرد تا صورت دیو است بر دیوار دل
ملک آزادی نخواهی یافت واستغنای مالهر دو عالم بندهٔ خود کن به استظهار دل
در نگارستان صورت ترک حظ نفس گیرتا شوی در عالم تحقیق برخوردار دل
نی تو را از کار گِل امکان همت بیش نیستبا تو ترسم درنگیرد ماجرای کار دل
سعدیا با کر سخن در علم موسیقی خطاستگوش جان باید که معلومش کند اسرار دل