غزل شمارهٔ ۱۱
آن را که جای نیست همه شهر جای اوستدرویش هر کجا که شب آید سرای اوست
بیخانمان که هیچ ندارد به جز خدایاو را گدا مگوی که سلطان گدای اوست
مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیستچندان که میرود همه ملک خدای اوست
آن کز توانگری و بزرگی و خواجگیبیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست
کوتاه دیدگان همه راحت طلب کنندعارف بلا که راحت او در بلای اوست
عاشق که بر مشاهدهٔ دوست دست یافتدر هر چه بعد از آن نگرد اژدهای اوست
بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیستاین پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست
هر آدمی که کشتهٔ شمشیر عشق شدگو غم مخور که ملک ابد خونبهای اوست
از دست دوست هر چه ستانی شکر بودسعدی رضای خود مطلب چون رضای اوست