غزل شمارهٔ ۱۰
فلک با بخت من دائم به کین استکه با من بخت و دوران هم به کین است
گهم خواند جهان گاهی براندجهان گاهی چنان گاهی چنین است
که میداند که خشت هر سراییکدامین سروقد نازنین است
ز خاک شاهدی روییده باشدبه هر بستان که برگ یاسمین است
وفایی گر نمییابی ز یاریمده دل گر نگارستان چین است
وفاداری مجوی از دهر خونخواروفایی از کسی جو که امین است
ندارد سعدیا دنیا وقاریبه نزد آن کسی کاو راه بین است