گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۸ - در ستایش ابوبکر بن سعد

وجودم به تنگ آمد از جور تنگیشدم در سفر روزگاری درنگی
جهان زیر پی چون سکندر بریدمچو یأجوج بگذشتم از سد سنگی
برون جستم از تنگ ترکان چو دیدمجهان در هم افتاده چون موی زنگی
چو باز آمدم کشور آسوده دیدمز گرگان به در رفته آن تیز چنگی
خط ماهرویان چو مشک تتاریسر زلف خوبان چو درع فرنگی
به نام ایزد آباد و پر ناز و نعمتپلنگان رها کرده خوی پلنگی
درون مردمی چون ملک نیک محضربرون لشکری چون هژبران جنگی
بپرسیدم این کشور آسوده کی شد؟کسی گفت: سعدی! چه شوریده رنگی
چنان بود در عهد اول که دیدیجهانی پر آشوب و تشویش و تنگی
چنین شد در ایام سلطان عادلاتابک ابوبکر بن سعد زنگی