گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - در وداع شاه جهان سعد بن ابی‌بکر

رفتی و صدهزار دلت دست در رِکیبای جان اهل دل که تواند ز جان شکیب؟
گویی که احتمال کند مدتی فراقآن را که یک نفس نبود طاقت عِتیب؟
تا همچو آفتاب برآیی دگر ز شرقما جمله دیده بر ره و انگشت بر حِسیب
از دست قاصدی که کتابی به من رسددر پای قاصد افتم و بر سر نهم کتیب
چون دیگران ز دل نروی گر روی ز چشمکاندر میان جانی و از دیده در حِجیب
امّید روز وصل دل خلق می‌دهدورنه فراق خون بچکانیدی از نهیب
در بوستانسرای تو بعد از تو کی شودخندان انار و، تازه به و، سرخ‌روی سیب؟
این عید متفق نشود خلق را نشاطعید آنکه بر رسیدنت آذین کنند و زیب
این طلعت خجسته که با توست غم مدارکاقبال یاورت بود اندر فراز و شیب
همراه توست خاطر سعدی به حکم آنکخلق خوشت چو گفتهٔ سعدیست دلفریب
تأیید و نصرت و ظفرت باد همعنانهر بامداد و شب که نهی پای در رِکیب