قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - در ستایش اتابک مظفرالدین سلجوقشاه
آن روی بین که حسن بپوشید ماه راوآن دام زلف و دانهٔ خال سیاه را
من سرو را قبا نشنیدم دگر که بستبر فرق آفتاب ندیدم کلاه را
گر صورتی چنین به قیامت برآورندفاسق هزار عذر بگوید گناه را
یوسف شنیدهای که به چاهی اسیر مانداین یوسفیست بر زنخ آورده چاه را
با دوستان خویش نگه میکند چنانکسلطان نگه کند به تکبر سپاه را
در هر قدم که مینهد آن سرو راستینحیف است اگر به دیده نروبند راه را
من صبر بیش از این نتوانم ز روی اوچند احتمال کوه توان بود کاه را؟
ای خفته، کآه سینهٔ بیدار نشنویعیبش مکن که درد دلی باشد آه را
سعدی حدیث مستی و فریاد عاشقیدیگر مکن که عیب بود خانقاه را
دفتر ز شعر گفته بشوی و دگر مگویالا دعای دولت سلجوقشاه را
یارب دوام عمر دهش تا به قهر و لطفبدخواه را جزا دهد و نیکخواه را
واندر گلوی دشمن دولت کند چو میخفراش او طناب در بارگاه را