قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - در ستایش شمسالدین محمد جوینی صاحب دیوان
به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیارکه برّ و بحر فراخست و آدمی بسیار
همیشه بر سگ شهری جفا و سنگ آیداز آنکه چون سگ صیدی نمیرود به شکار
نه در جهان گل رویی و سبزهٔ زنخیستدرختها همه سبزند و بوستان گلزار
چو ماکیان به در خانه چند بینی جور؟چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار
ازین درخت چو بلبل بر آن درخت نشینبه دام دل چه فروماندهای چو بوتیمار؟
زمین لگد خورد از گاو و خر به علت آنکه ساکنست نه مانند آسمان دوّار
گرت هزار بدیعالجمال پیش آیدببین و بگذر و خاطر به هیچکس مسپار
مخالط همهکس باش تا بخندی خوشنه پایبند یکی کز غمش بگریی زار
به خد اطلس اگر وقتی التفات کنیبه قدر کن که نه اطلس کمست در بازار
مثال اسبِ الاغند مردم سفرینه چشم بسته و سرگشته همچو گاو عصار
کسی کند تن آزاده را به بند اسیر؟کسی کند دل آسوده را به فکر فکار؟
چو طاعت آری و خدمت کنی و نشناسندچرا خسیس کنی نفس خویش را مقدار؟
خنک کسی که به شب در کنار گیرد دوستچنانکه شرط وصالست و بامداد کنار
وگر به بند بلای کسی گرفتاریگناه تُست که بر خود گرفتهای دشوار
مرا که میوهٔ شیرین به دست میافتدچرا نشانم بیخی که تلخی آرد بار؟
چه لازمست یکی شادمان و من غمگینیکی به خواب و من اندر خیال وی بیدار؟
مثال گردن آزادگان و چنبر عشقهمان مثال پیادهست در کمند سوار
مرا رفیقی باید که بار برگیردنه صاحبی که من از وی کنم تحمل بار
اگر به شرط وفا دوستی به جای آردوگرنه دوست مدارش تو نیز و دست بدار
کسی که از غم و تیمار من نیندیشدچرا من از غم و تیمار وی شوم بیمار؟
چو دوست جور کند بر من و جفا گویدمیان دوست چه فرقست و دشمن خونخوار؟
اگر زمین تو بوسد که خاک پای تواممباش غره که بازیت میدهد عیار
گرت سلام کند، دانه مینهد صیادورت نماز برد، کیسه میبرد طرّار
به اعتماد وفا، نقد عمر صرف مکنکه عن قریب تو بیزر شوی و او بیزار
به راحت نفسی، رنج پایدار مجویشب شراب نیرزد به بامداد خمار
به اوّل همه کاری تأمل اولیتربکن، وگرنه پشیمان شوی به آخر کار
میان طاعت و اخلاص و بندگی بستنچه پیش خلق به خدمت، چه پیش بت زنّار
زِمام عقل به دست هوای نفس مدهکه گرد عشق نگردند مردم هشیار
من آزمودهام این رنج و دیده این زحمتز ریسمان متنفر بود گزیدهٔ مار
طریق معرفت اینست بیخلاف ولیکبه گوش عشق موافق نیاید این گفتار
چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماندنه دل ز مهر شکیبد، نه دیده از دیدار
پیاده مرد کمند سوار نیست ولیکچو اوفتاد بباید دویدنش ناچار
شبی دراز درین فکر تا سحر همه شبنشسته بودم و با نفس خویش در پیکار
که چند ازین طلب شهوت و هوا و هوسچو کودکان و زنان رنگ و بوی و نقش و نگار
بسی نماند که روی از حبیب برپیچموفای عهد عنانم گرفت دیگر بار
که سخت سست گرفتی و نیک بد گفتیهزار نوبت از این رای باطل استغفار
حقوق صحبتم آویخت دست در دامنکه حسن عهد فراموش کردی ای غدار
نگفتمت که چنین زود بگسلی پیمانمکن کز اهل مروت نیاید این کردار
کدام دوست بتابد رخ از محبت دوست؟کدام یار بپیچد سر از ارادت یار؟
فراق را دلی از سنگ سختتر بایدکدام صبر که بر میکنی دل از دلدار؟
هر آنکه مهر یکی در دلش قرار گرفتروا بود که تحمل کند جفای هزار
هوای دل نتوان پخت بیتعنت خلقدرخت گل نتوان چید بیتحمل خار
درم چه باشد و دینار و دین دنیی و نفسچو دوست دست دهد هرچه هست هیچ انگار
بدان که دشمنت اندر قفا سخن گویددلت دهد که دل از دوست برکنی زنهار
دهان خصم و زبان حسود نتوان بسترضای دوست بدست آر و دیگران بگذار
نگویمت که بر آزار دوست دل خوش کنکه خود ز دوست مصور نمیشود آزار
دگر مگوی که من ترک عشق خواهم گفتکه قاضی از پس اقرار نشنود انکار
ز بحر طبع تو امروز در معانی عشقهمه سفینهٔ در میرود به دریا بار
هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دلبه صورتی ندهد صورتیست بر دیوار
مرا فقیه مپندار و نیک مرد مگویکه عاقلان نکنند اعتماد بر پندار
که گفت پیرِزن از میوه میکند پرهیزدروغ گفت که دستش نمیرسد به ثمار
فراخ حوصلهٔ تنگدست نتواندکه سیم و زر کند اندر هوای دوست نثار
تو را که مالک دینار نیستی سعدیطریق نیست مگر زهد مالک دینار
وزین سخن بگذشتیم و یک غزل ماندستتو خوش حدیث کنی سعدیا بیا و بیار