گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - در وصف بهار

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهارخوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزارکه نه وقت است که در خانه بخفتی بیکار
بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوقنه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار
آفرینش همه تنبیه خداوند دل‌ستدل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجودهر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‌اندنه همه مستمعی فهم کنند این اسرار
خبرت هست که مرغان سحر می‌گویندآخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار؟
هر که امروز نبیند اثر قدرت اوغالب آنست که فرداش نبیند دیدار
تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش؟حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
که تواند که دهد میوهٔ اَلوان از چوب‌؟یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار؟
وقت آنست که داماد گل از حجلهٔ غیببه در آید که درختان همه کردند نثار
آدمی‌زاده اگر در طرب آید نه عجبسرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار
باش تا غنچهٔ سیراب دهن باز کندبامداد‌ان چو سر نافهٔ آهوی تَتار
مژدگانی که گل از غنچه برون می‌آیدصد هزار اَقْچه بریزند درختان بهار
باد گیسوی درختان چمن شانه کندبوی نسرین و قَرَنْفُل بدمد در اَقطار
ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحرراست چون عارض گل‌بوی عرق کردهٔ یار
باد بوی سمن آورد و گل و نرگس و بیددر دکان به چه رونق بگشاید عطار‌؟
خیری و خطمی و نیلوفر و بستان‌افروزنقش‌هایی که درو خیره بماند ابصار
ارغوان ریخته بر دکّهٔ خَضراءِ چمنهمچنان‌ست که بر تختهٔ دیبا دینار
این هنوز اول آذار جهان‌افروزستباش تا خیمه زند دولت نیسان و اَیار
شاخ‌ها دختر دوشیزهٔ باغ‌اند هنوزباش تا حامله گردند به اَلوانِ ثِمار
عقل حیران شود از خوشهٔ زرّین عِنَبفهم عاجز شود از حُقّهٔ یاقوت انار
بندهای رطب از نخل فرو آویزندنخل‌بند‌ان قضا و قدر شیرین کار
تا نه تاریک بود سایهٔ انبوه درختزیر هر برگ چراغی بنهند از گلنار
سیب را هر طرفی داده طبیعت رنگیهم بر آن گونه که گلگونه کند روی نگار
شکل اَمرود تو گویی که ز شیرینی و لطفکوزه‌ای چند نبات است معلق بر بار
هیچ در به نتوان گفت چو گفتی که به استبه از این فضل و کمالش نتوان کرد اظهار
حَشْوِ انجیر چو حلوا‌گر استاد که اوحَبِّ خشخاش کند در عسلِ شهد به کار
آب در پای ترنج و به و بادام روانهمچو در زیر درختان بهشتی أَنهار
گو نظر باز کن و خلقت نارنج ببینای که باور نکنی فِي ‌الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نار
پاک و بی‌عیب، خدایی که به تقدیر عزیزماه و خورشید مُسَخَّر کند و لیل و نهار
پادشاهی نه به دستور کند یا گنجورنقشبندی نه به شَنْگَرف کند یا زَنگار
چشمه از سنگ برون آید و باران از میغانگبین از مگسِ نَحْل و دُر از دریا بار
نیک بسیار بگفتیم درین باب سخنو اندکی بیش نگفتیم هنوز از بسیار
تا قیامت سخن اندر کرم و رحمت اوهمه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار
آن که باشد که نبندد کمر طاعت او؟جای آنست که کافر بگشاید زُنّار
نعمتت بار خدایا ز عدد بیرون استشکر اِنعام تو هرگز نکند شکرگزار
این همه پرده که بر کَردهٔ ما می‌پوشیگر به تقصیر بگیری نگذاری دَیّار
ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت‌؟تاب قهر تو نیاریم خدایا زنهار
فعل‌هایی که ز ما دیدی و نپسندیدیبه خداوندی خود پرده بپوش ای سَتّار
سعدیا راست روان گوی سَعادت بردندراستی کن که به منزل نرود کج‌رفتار
حَبَّذا عمر گرانمایه که در لغو برفتیارب از هر چه خطا رفت هزار استغفار
درد پنهان به تو گویم که خداوند منییا نگویم، که تو خود مُطَّلِعی بر اَسرار