شمارهٔ ۵۴ - حکایت
آن شنیدی که در بلاد شمالبود مردی بَخیل صاحب مال
دختری زشتروی و بدخو داشتکز همه چیز جامه نیکو داشت
زشت باشد دَبیقی و دیباکه بود بر عروس نازیبا
با جوانی چو لعبت سیمینعقد بستش به مبلغی کابین
شب خلوت که وقت عشرت بودعرق عود کرد و مُشک اندود
نقره اندود بر دُرُستِ دغلعنبر آمیخته به گند بغل
پردهٔ زرنگار بر در داشتناگه از روی بیصفا برداشت
فال بد باز بود و طالع زشتدر دوزخ به روی اهل بهشت
همه شب روی کرد بر دیوارتا نبایست دیدنش دیدار
بارها نو عروس جانفرسایدست در دامنش زدی که درآی
پسر از بخت خود برآشفتیزهرخندان به زیر لب گفتی
تو مناره ز پای بنشانیشهوت من کجا بجنبانی؟
ملکالموتم از لقای تو بِهعقربم گو بزن، تو دست منه
تا به صبح از شراب فکرت مستدست لاحول میزدی بر دست
بامدادان نه جایگاه ستیزکه تحمّل کند، نه پای گریز
مدّتی صبر بر مجاهده کردعمر ضایع در آن مشاهده کرد
عاقبت درد دل به جان برسیدنیش فکرت به استخوان برسید
با پدر زن نمود قصّهٔ خویشکای مصالحشناس و خیراندیش
تا به امروز بنده پروردیمهربانیّ و مردمی کردی
شکر فضلت به سالهای درازنتوانم به شرح گفتن باز
گر توانی دگر بفرمائیپایم از بند غصّه بگشایی
زن و مرد از برای آن باشندکه دلآویز و مهربان باشند
نه من آسودهام، نه او خرسندزحمت ما و خویشتن مپسند
سر برآورد و گفت پیر کُهُنجان بابا سخن دراز مکن
یا بسازی به رنج و راحت دهریا به زندان شوی به علّت مَهر
چون جوان این سخن شنید از پیرمتحیّر بماند و بیتدبیر
استعانت به کدخدایان بردمبلغی مرد و زن شفیع آوُرد
همگنان را به هیچ برنگرفتهر چه گفتند، هیچ درنگرفت
پایبند بلا چو چاره ندیدبحر اندیشه را کناره ندید
خواهرش را دل آورید به دستمهر ازو برگرفت و در وی بست
تا شبی پای در دَواجش کردمیل در سرمهدان عاجش کرد
کودک از کودکی فغان دربستبه درستی زرش دهان دربست
روی بر خاک و جَفته بر افلاکچون سرش رفت تا به خایه چه باک؟
روی در روی و دست در گردنناف بر ناف و دسته در هاون
بعد از آن با برادرش پیوستبند شلوار عصمتش بگسست
خانه خالیّ و دنبه فربه دیدگربه برجست و سفره را بدرید
مادرش بینصیب هم نگذاشتهر دو پایش به آسمان برداشت
عمّه را نیز شربتی دَردادخاله را نیز شافهای بنهاد
دایه را هم چنان به دلداریمهربانی نمود و غمخواری
تا بدانست خوابگاهش راخانه معلوم کرد و راهش را
شب آدینه شمعی آنجا بردنیمشمعیش در میان پا برد
نوبلوغی که بود شاگردشبردوانید همچنان کردش
خوابنیدش به لطف در زانوقُضِی الأمرُ کَیفَ ما کانُو
نازکاندام ناخوشی میکردبد لگامی و سرکشی میکرد
عاقبت رام چون ستورش کردکیر در کون چون بلورش کرد
کرد و رفت آنچه باز نتوان گفتدُر از این خوبتر نشاید سفت
بعد از آن با کنیزکش پرداختکار او هم به قدر وسع بساخت
پارهای دوغ ریخت در مشکشتا نیاید ز دیگران رشکش
خویش و پیوند هر که را دریافتهمه را در قفای و روی انداخت
بوق روئین در آن قبیله نهادهمچو شمشیر قتل در بغداد
همه همسایگان بدانستندنهی منکر نمیتوانستند
چند بانگ دُهُل نهان ماند؟شُنعتی خواست تا جهان ماند
آشنایان و دوستان رفتندحال پیش پدر زنش گفتند
بر سر خاکسار دود برفتدر دکّان ببست و زود برفت
کیسههای قباله حاصل کردبرِ داماد پهلوان آورد
گفت کابین و ملک و رخت و جهیزهمه پاکت حلال کردم، خیز
یار درمانده کاین شنید از پیرمتحیّر بماند و بیتدبیر
آب در دیدگان بگردانیدخویشتن را میان شادی دید
گفت یا سیّدی و مولاییچه گنه کردهام؟ چه فرمایی؟
گفت نی نی، سخن مگو با منیا تو باشی در این سرا، یا من
کاندر این خانه از قرایب و خویشکس نماندهست جز من درویش
هر چه ماده در این سرا و نر استاز جفای تو نابکار نرست
گر شبی تاختن کنی بر مندیو شهوت، که گیردت دامن؟
گفت هرگز من این خطا نکنمجفت شیرین خود رها نکنم
یاوران آمدند و انبازانهر یک از گوشهای بر او تازان
جنگ با هر یک اتفاق افتادعاقبت صلح بر طلاق افتاد
از کمند بلا بجست چو صیدکه خلاصش به جان نبود از قید
گل رویش به تازگی بشکفتمیخرامید و زیر لب میگفت
حیف بردن ز کاروانی نیستبا گرانان به از گرانی نیست
زینهار از قرین بد زنهاروَ قِنا رَبنا عَذابَ النّار