شمارهٔ ۵۳ - حکایت
عارفی چشم دل به رویی داشتخاطر اندر شکنج مویی داشت
پسر زورمند کشتیگیرشوخ چشمی که بگسلد زنجیر
چند روزش به سعی در سر شدتا شبی خلوتی میسّر شد
دست بردش به سیب مُشکآلودچند نوبت گرفت شفتالود
خواست تا در درون شلوارشدَربَرد تیر تا به سوفارش
اَمردی تندخوی بود و درشتسخن از تازیانه گفتی و مشت
گفت من تن به ننگ دَرندهمروی آزاده بر زمین ننهم
اینک ار قانعی به بوس و کنارمن غلام تواَم، بیا و بیار
گفت راضی شدم بدین پیمانای درخت جوان و سروِ روان
این قدر بس که در برت گیرمپیش بالای دلبرت میرم
این بگفتند و امن حاصل شدآمد اندر کنار و واصل شد
لب به لب بر نهاد و کام به کامچون دو مغز اندرون یک بادام
دست در گردن آورید به ذوقجان حمدان به لب رسید ز شوق
ناگهان سر ز حکم بیرون برددر کنارش گرفت و در کون برد
صبر مغلوب و عشق غالب شدتا به دسته درفش غایب شد
گفت هیهات، خون خود خَوردیاین چه نا اهلی است و نامردی؟
دل ز کف رفته بود و کار از دستخیره نتوان گذاشت یار از دست
دِرمی چند ریخت در مشتشسخت بازو به زر توان کشتش
خانه تسلیم کرد شهر آشوبگفت تا میخ میرود، میکوب
عارف اندر نشاط و ناز آمدتا به منزل برفت و باز آمد
بر یاران و دوستاران بردبه حریفان دیگرش بسپرد
هر کسی بوسهایش بردادندشافهای تا به ناف دردادند
این یکی کرد دعوی یاریوان دگر دوستیّ و دلداری
فتنهای در میان قوم افتادکه بر آمد بر آسمان فریاد
تا شد از سنگ و صَعقه و سیلیگردن سبز خوارگان نیلی
برِ پیر قلندری رفتندماجرایی که بود، درگفتند
سر فرو برد و در تفکّر بودسر برآورد و تربیت فرمود
گفت در دین اهل دریوزهبیست پا را بس است یک موزه
جمله را این سخن پسند آمدداروی ریش دردمند آمد
سجده کردند هر یک از طرفیبیت گفتند و برزدند کفی
آنکه پشتش نیامدی به زمینعاقبت بر زمین نهاد جبین
لاله رخ نیز در حشیش آمدکیر میخورد تا به ریش آمد
بعد از آن توبه کرد و استغفارصبر بیچارگان بود ناچار