شمارهٔ ۳۱
عمرت دراز باد که کوته کنی نفسپیغمبرت شفیع همی آورم که بس
مغزت نمیبرد سخن سرد بیاصولدردت نمیکند سر ِ زوبین چون جَرَس
خانه خدای گو در برج کبوترانبگشای، یا بکش، که بمردیم در قفس
گرچه شب است و مردم اوباش در کمینزندان ازین بتر نکند شِحنه یا عَسَس
آن سرکهٔ کهن که بر ابروی ترش توستگر انگبین شود، ننشیند بر او مگس
گر بشنود کسی که تو پهلوی کعبهایحج ناگزارده شود از کعبه باز پس