گنج

حکایت شمارهٔ ۱۸

۱ بیت

توانگرزاده‌ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش‌بچه‌ای مناظره در پیوسته که: صندوق تربت ما سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام انداخته و خشت پیروزه در او به کار برده. به گور پدرت چه ماند‌؟ خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده.

درویش پسر این بشنید و گفت: تا پدرت زیر آن سنگ‌های گران بر خود بجنبیده باشد، پدر من به بهشت رسیده بود.

خر که کمتر نهند بر وی باربی‌شک آسوده‌تر کند رفتار
مرد درویش که بار ستم فاقه کشیدبه در مرگ همانا که سبکبار آید
وآن که در نعمت و آسایش و آسانی زیستمردنش زین همه شک نیست که دشخوار آید
به همه حال اسیری که ز بندی برهدبهتر از حال امیری که گرفتار آید