گنج

حکایت شمارهٔ ۷

۱ بیت

یکی از حکما پسر را نهی همی‌کرد از بسیار خوردن که سیری مردم را رنجور کند.

گفت: ای پدر! گرسنگی خلق را بکشد، نشنیده‌ای که ظریفان گفته‌اند به سیری مردن به که گرسنگی بردن.

گفت: اندازه نگهدار، کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لٰا تُسْرِفوُا.

نه چندان بخور کز دهانَت بر‌آیدنه چندان که از ضعف جانت بر‌آید
با‌ آن‌که در وجودِ طعام است عیشِ نفسرنج آوَرَد طعام که بیش از قَدَر بوَد
گر گُل‌شِکَر خوری به تکلّف، زیان کندور نانِ خشک دیر خوری، گل‌شکر بوَد

رنجوری را گفتند: دلت چه می‌خواهد؟

گفت: آن که دلم چیزی نخواهد.

معده چو کج گشت و شکم‌درد خاستسود ندارد همه اسباب، راست