گنج

حکایت شمارهٔ ۴۷

۱۲ بیت
دیدم گلِ تازه چند دستهبر گنبدی از گیاه رُسته
گفتم: چه بود گیاهِ ناچیزتا در صفِ گل نشیند او نیز؟
بگریست گیاه و گفت: خاموشصحبت نکند کرم فراموش
گر نیست جمال و رنگ و بویمآخر نه گیاهِ باغِ اویم؟
من بندهٔ حضرتِ کریممپروردهٔ نعمتِ قدیمم
گر بی هنرم وگر هنرمندلطف است امیدم از خداوند
با آن که بِضاعتی ندارمسرمایهٔ طاعتی ندارم
او چارهٔ کارِ بنده داندچون هیچ وسیلتش نمانَد
رسم است که مالکانِ تحریرآزاد کنند بندهٔ پیر
ای بارخدای عالم آرایبر بندهٔ پیرِ خود ببخشای
سعدی رهِ کعبهٔ رضا گیرای مردِ خدا! درِ خدا گیر
بدبخت کسی که سر بتابدزین در که دری دگر بیابد