گنج

شمارهٔ ۲۴

چنان خوب رویی بدان دلرباییدریغت نیاید به هر کس نمایی
مرا مصلحت نیست لیکن همان بهکه در پرده باشی و بیرون نیایی
وفا را به عهد تو دشمن گرفتمچو دیدم مرا فتنه تو بی‌وفایی
چنین دور از خویش و بیگانه گشتمکه افتاد با تو مرا آشنایی
اگر نه امید وصال تو بودیز دیده برون کردمی روشنایی
نیاید تو را هیچ غم بی‌دل منکسی دید خود عید بی‌روستایی
من و غم ازین پس که دور از رخ توچه باشد اگر یک شبی پیشم آیی؟