گنج

شمارهٔ ۲

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ستانرا۱۰ بیت
می‌ندانم چه کنم چاره من این دستان راتا به دست آورم آن دلبر پردستان را
او به شمشیر جفا خون دلم می‌ریزدتا به خون دل من رنگ کند دستان را
من بیچاره تهیدستم از آن می‌ترسمکه وصالش ندهد دست تهیدستان را
دامن وصلش اگر من به کف آرم روزیندهم تا به قیامت دگر از دست آن را
در صفاتش نرسد گرچه بسی شرح دهدطوطی طبع من آن بلبل پردستان را
هوس اوست دلم را چه توان گفت اگردست بر سرو بلندش نرسد پستان را؟
نرگس مست وی آزار دلم می‌طلبدآنکه در عربده می‌آورد او مستان را
گر ببینم رخ خوبش نکنم میل به باغزانکه چون عارض او نیست گلی بستان را
هر که دیدست نگارین من اندر همه عمربه تماشا نرود هیچ نگارستان را
نیست بر سعدی از این واقعه و نیست عجبگر غم فرقت او نیست کند هستان را