شمارهٔ ۱۷
چه درد دلست اینچه من درفتادمکه در دام مهر تو دلبر فتادم؟
چه بد کرده بودم که ناگه ازینسانبه دست تو شوخ ستمگر فتادم؟
مرا با چنین دل سر عشقبازینبود اختیاری ولی درفتادم
به میدان عشق تو در اسب سوداهمی تاختم تیز و در سر فتادم
بدینگونه هرگز نیفتادم ارچهدرین شیوه صد بار دیگر فتادم
ز غرقاب این غم، رهایی نیابمکه در موج دیده چو لنگر فتادم
خیال لب و روی و خالش بدیدمبه سر در گل و مشک و شکر فتادم
بلغزید دستم از آن زلف مشکینبدان خاک مشکین به چه درفتادم
دران چاه جانم خوش افتاد لیکنز بدبختی خویش بر در فتادم
به طالع همی خورده سعدی همه عمرکه بودی تو غمخوار و غمخور فتادم