گنج

شمارهٔ ۱۰

بخت و دولت به برم زآب روان باز آمدوز سعادت به سرم سرو روان باز آمد
پیر بودم به وصال رخ خوبش همه روزباز پیرانه سرم بخت جوان باز آمد
دوست باز آمد و دشمن برمید از پیشمشکر نعمت که به تن جان گران باز آمد
مژدگانی بده ای دوست که محنت بگذشتنعمت فتح و گشایش به زمان باز آمد
دولت آمد به بر و بخت و سعادت برسیدمشتری از سر شادی به کمان باز آمد
آفتاب کرم و ماه ضیا هم برسیدتاج اقبال و کرامت به عیان باز آمد
سعدیا تاج سعادت دگر از نو برسیدکان نگار شده چون آب روان باز آمد