گنج

غزل شمارهٔ ۹۹

صبح می‌خندد و من گریه‌کنان از غم دوستای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست
بر خودم گریه همی‌آید و بر خندهٔ توتا تبسّم چه کنی بی‌خبر از مَبْسَم دوست
ای نسیم سحر از من به دلارام بگویکه کسی جز تو ندانم که بوَد محرم دوست
گو کمِ یار برای دل اغیار مگیردشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست
تو که با جانب خصمت به ارادت نظرستبه که ضایع نگذاری طرف معظم دوست
من نه آنم که عدو گفت، تو خود دانی نیککه ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست
نی نی ای باد مرو حال من خسته مگویتا غباری ننشیند به دل خرم دوست
هر کسی را غم خویش‌ست و دل سعدی راهمه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست