غزل شمارهٔ ۷۲
پای سرو بوستانی در گِل استسرو ما را پای معنی در دل است
هر که چشمش بر چنان روی اوفتادطالعش میمون و فالش مُقبل است
نیکخواهانم نصیحت میکنندخشت بر دریا زدن بیحاصل است
ای برادر ما به گرداب اندریموان که شَنْعَت میزند بر ساحل است
شوق را بر صبر، قُوّت غالب استعقل را با عشق، دعوی باطل است
نسبت عاشق به غفلت میکنندوآن که معشوقی ندارد غافل است
دیده باشی تشنه مستعجل به آبجان به جانان همچنان مستعجل است
بذل جاه و مال و ترک نام و ننگدر طریق عشق، اول منزل است
گر بمیرد طالبی در بند دوستسهل باشد؛ زندگانی مشکل است
عاشقی میگفت و خوش خوش میگریستجان بیاساید که جانان قاتل است
سعدیا نزدیک رای عاشقانخلق مجنونند و مجنون عاقل است