گنج

غزل شمارهٔ ۷

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: ارا۱۱ بیت
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یاراگر تو شکیب داری طاقت نمانْد ما را
باری به چشم احسان در حال ما نظر کنکز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرتحکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را
من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندمکآسایشی نباشد بی دوستان بقا را
چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود داردآب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را
حال نیازمندی در وصف می‌نیایدآن گه که بازگردی گوییم ماجرا را
بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمتدیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را
یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامتچندان که باز بیند دیدار آشنا را
نه ملک پادشا را در چشم خوب‌رویانوقعی‌ست ای برادر نه زهد پارسا را
ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلیتا مدعی نماندی مجنونِ مبتلا را
سعدی قلم به سختی رفته‌ست و نیک‌بختیپس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را