گنج

غزل شمارهٔ ۶۶

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: رست۱۰ بیت
هر کسی را نتوان گفت که صاحب‌نظر استعشقبازی دگر و نفس‌پرستی دگر است
نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپیدیا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است
هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوزگو به نزدیک مرو کآفت پروانه پر است
گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیستخبر از دوست ندارد که ز خود باخبر است
آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفسآدمی خوی شود ور نه همان جانور است
شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخبده ای دوست که مستسقی از آن تشنه‌تر است
من خود از عشق لبت فهم سخن می‌نکنمهرچ از آن تلخترم گر تو بگویی شکر است
ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیستخصم آنم که میان من و تیغت سپر است
من از این بند نخواهم به در آمد همه عمربند پایی که به دست تو بود تاج سر است
دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوستترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطر است