گنج

غزل شمارهٔ ۶۳

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رست۱۱ بیت
از هرچه می‌رود، سخنِ دوست خوش‌تر استپیغام آشنا، نفَسِ روح‌پرور است
هرگز وجودِ حاضرِ غایب شنیده‌ای؟من در میان جمع و دلم جای دیگر است
شاهد که در میان نبُوَد، شمع گو: «بمیر»چون هست، اگر چراغ نباشد منوّر است
اَبنای روزگار به صحرا روند و باغصحرا و باغِ زنده‌دلان، کویِ دلبر است
جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوقدرمانده‌ام هنوز که نُزلی محقّر است
کاش آن به‌خشم‌رفتهٔ ما آشتی‌کنانبازآمدی، که دیدهٔ مشتاق بر در است
جانا، دلم چو عود بر آتش بسوختیوین دَم که می‌زنم ز غمت، دودِ مِجمَر است
شب‌های بی توام، شبِ گور است در خیالور بی تو بامداد کنم، روزِ محشر است
گیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بودمعشوقِ خوب‌روی چه محتاجِ زیور است؟
سعدی! خیالِ بیهُده بستی، امیدِ وصلهجرت بکُشت و وصل، هنوزت مصوّر است
زنهار از این امیدِ درازت که در دل است!هیهات از این خیالِ مُحالت که در سر است!