غزل شمارهٔ ۶۱۲
جمعی که تو در میان ایشانیزآن جمع به در بود پریشانی
ای ذات شریف و شخص روحانیآرام دلی و مرهم جانی
خرم تن آن که با تو پیونددوآن حلقه که در میان ایشانی
من نیز به خدمتت کمر بندمباشد که غلام خویشتن خوانی
بر خوان تو این شکر که میبینمبی فایدهای مگس که میرانی
هر جا که تو بگذری بدین خوبیکس شک نکند که سرو بستانی
هرک این سر دست و ساعدت بیندگر دل ندهد به پنجه بستانی
من جسم چنین ندیدهام هرگزچندان که قیاس میکنم جانی
بر دیدهٔ من برو که مخدومیپروانه به خون بده که سلطانی
من سر ز خط تو بر نمیگیرمور چون قلمم به سر بگردانی
این گرد که بر رخ است میبینیوآن درد که در دل است میدانی
دودی که بیاید از دل سعدیپیداست که آتشیست پنهانی
میگوید و جان به رقص میآیدخوش میرود این سماع روحانی