گنج

غزل شمارهٔ ۶۰

شب فراق، که داند که تا سحر چندست؟مگر کسی که به زندانِ عشق در بندست
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرمکدام سرو به بالای دوست مانندست؟
پیام من که رساند به یار مهرگسل؟که برشکستی و ما را هنوز پیوندست
قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیستبه خاک پای تو وآن هم عظیم سوگندست
که با شکستنِ پیمان و برگرفتنِ دلهنوز دیده به دیدارت آرزومندست
بیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماستبه جای خاک که در زیر پایت افکندست
خیال روی تو بیخ امید بنشاندستبلای عشق تو بنیاد صبر برکندست
عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنیبه زیر هر خم مویت دلی پراکندست
اگر برهنه نباشی که شخص بنماییگمان برند که پیراهنت گل‌آکندست
ز دست رفته نه تنها منم در این سوداچه دست‌ها که ز دست تو بر خداوندست
فراق یار که پیش تو کاه برگی نیستبیا و بر دل من بین که کوه الوندست
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلقگمان برند که سعدی ز دوست خرسندست