گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۷

بسیار سفر باید تا پخته شود خامیصوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
گر پیرِ مناجات است ور رند خراباتیهر کس قلمی رفته‌ست، بر وی به سرانجامی
فردا که خلایق را دیوانِ جزا باشدهر کس عملی دارد، من گوش به انعامی
ای بلبل! اگر نالی، من با تو هم آوازمتو عشق گلی داری، من عشق گل‌اندامی
سروی به لب جویی، گویند «چه خوش باشد»آنان که ندیده‌ستند، سروی به لب بامی
روزی تن من بینی، قربان سر کویشوین عید نمی‌باشد الا به هر ایامی
ای در دل ریش من، مهرت چو روان در تنآخر ز دعاگویی یاد آر به دشنامی
باشد که تو خود روزی از ما خبری پرسیورنه که برد هیهات، از ما به تو پیغامی
گرچه شب مشتاقان تاریک بوَد امانومید نباید بود از روشنی بامی
سعدی! به لب دریا، دُردانه کجا یابی؟در کام نهنگان رو، گر می‌طلبی کامی