غزل شمارهٔ ۵۹۵
هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالیالا بر آن که دارد با دلبری وصالی
دانی کدام دولت در وصف مینیایدچشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی
خرم تنی که محبوب از در فرازش آیدچون رزق نیکبختان بی محنت سؤالی
همچون دو مغز بادام اندر یکی خزینهبا هم گرفته انسی وز دیگران ملالی
دانی کدام جاهل بر حال ما بخنددکاو را نبوده باشد در عمر خویش حالی
بعد از حبیب بر من نگذشت جز خیالشوز پیکر ضعیفم نگذاشت جز خیالی
اول که گوی بردی من بودمی به دانشگر سودمند بودی بی دولت احتیالی
سال وصال با او یک روز بود گوییو اکنون در انتظارش روزی به قدر سالی
ایام را به ماهی یک شب هلال باشدوآن ماه دلستان را هر ابرویی هلالی
صوفی نظر نبازد جز با چنین حریفیسعدی غزل نگوید جز بر چنین غزالی